تبليغاتX
تاجیک بچه ی کنار جیحون... خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی
به پیشواز فصل همیشه همرنگم، خزان
موضوع: جمعه 1388/08/08 5:43 بعد از ظهر
 

 

 خزان! فصل دلتنگی های من است

 فصل همیشه یکرنگم

 فصل همیشه همرنگم

خزان! رمان راستین ولگردی های آدمی است.

خزان!آیینه ی تمام نمای دغدغه های درونی توست، آدمک!

 بگذار دلتنگی هایم را یکجا با برگ های قهوه یی این فصل پر درد، ورق ورق بریزم.

بگذارید توام با این برگ ها، پامال جشن بادهای بی آدرس شوم.

باد های بی آدرس

بادهای بی مفهوم

هیچ معلوم نیست ازکجا می آیند

به کجامی روند و ماموریت شان چیست.

نمی دانم چرا زوزه های شب را هق هق میزنم

شاید باد هم تقصیری ندارد

شاید باد هم تقصیری ندارد

پس باد ها نیز اهل مذاکره اند

پس باد ها نیز درد دارند

آری! درد، هم صحبت فصل های سرد

فصل های فقر وقحطی

فقر مخاطب و همدرد.

پس اینکه به بهانه ی صحبت از خزان! درد های خود را به دستان سرد و نا

 آشنای باد می سپارم

تا ره آوردی داشته باشد 

ارباب باد بادک بازش را

 

خزان! چای سیاه رنگ تودارد

دلم تنگ است و آهنگ تو دارد

بیا از زوزه های شب بگوییم

نوای شب "شب آهنگ" تو دارد

 

 خزان! آیینه ی ما را شکستند

برادر گونه دست ما ببستند

ولی وقتی به جان هم فتادیم

هجوم آورده جای ما نشستند

 

هزاران برگ بنویسم خزان را

رباعی و غزل شعر جهان را

ولی چون از دلم فتوا گرفتم

دوبیتی را مناسب دید و جان را

 

خزان! بگذار عاشق پیشه باشم

به مثل شیر در هر بیشه باشم

ولی گر خسروی آید سر راه

به فکرتیشه ی اندیشه  باشم

 

خزان! تنها منم نغمه سرایت

سرایم صد دوبیتی ازبرایت

بیاباما تفاهم کن که روزی

نخواند هیچ کس شعرم برایت

 

خزان! باخویشتن بیگانه بودم

همه در فکر آب و دانه بودم

خداخیرش دهد درد دلم را

که بی او گرد روی شانه بودم

 

خزان! دلتنگ دلتنگم کجایی

همه باباد در جنگم کجایی

خزان! همرنگ غمهای منی تو

ومن خاموش و بی رنگم کجایی

 

خزان! رنگ من و رنگ غم من

خزان! سرمایه ی بیش و کم من

همه فصل بهار و سبزه جویند

شیوع سبزه فصل ماتم من

 

خزان! من خسته و پر دردم آخر

به مثل یک سگ ولگردم آخر

خزان! آن دخت زیبا راست می گفت

که من بی غیرتم، نامردم آخر

 

خزان! آتش گرفته خانه ی ما

صداقت نیست در کاشانه ی ما

خزان! در قحط سالی محبت

بخشکیده است آب و دانه ی ما

 

خزان! ما یار همرنگیم، همرنگ

پریشانیم، پر دردیم، دلتنگ

همه شب باوران دامن به دستند

درخت باور ما می خورد سنگ

 

خزان! خاکستر تاک شمالی

نوازش می کند خاک شمالی

خزان!جاریست در رگهای تاکش

غرور مرد بی باک شمالی

 

خزان! ما از خدای خویش دوریم

وزین دوری همیشه درتنوریم

گدایی باخم آبرو چنین گفت:

که جرم این است یعنی ما صبوریم

 

خزان! امید بازازی ندارد

طبیب عشق بیماری ندارد

خزان! گیتار دلتنگیست باران

اگرچه قبضه و تاری ندارد

 

 دوستان عزیز: سروده های خزانی من که در واقع مبین دغدغه های راستین جهان درونی من است، ادامه دارد. به امید اینکه در آینده ی نزدیک بتوانم یک مجموعه از دوبیتی های خزانی را همچون کهکشانی از برگ های خزانی تقدیم شما دوستان نمایم.

 

 

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

پیاده
موضوع: اشعار سه شنبه 1388/07/28 9:42 قبل از ظهر

 

پیاده هستم و مدیون کفش های خودم

نمی رسم بخدا جزبه نقش پای خودم

تو چون شگفتن خورشید در سپیده دمی

و من غروب غم انگیز انتهای خودم

کجاسفر کنم ای جاده ها مرا ببرید

به سرزمین پر از درد آشنای خودم

سکوت و دغدغه ی گریه بی اثر شده است

بجاست تابنشانم درخت، جای خودم

غزل حکایت یک کهکشان تباهی عشق

وعشق لغزش این قلب بی حیای خودم

اگرادامه ی این داستان ادامه ی ماست

به هرکجا که روم می رسم، به پای خودم

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

کوچه ی تردید
موضوع: اشعار سه شنبه 1388/04/30 6:39 بعد از ظهر

 

        

 

     خمیازه ی کشید که گویا نمی شود

      لیلا خموش گشته و گویا نمی شود

      زنجیرهای کوچه ی تردید بسته اند

         دستان خسته را که دیگر وا نمی شود

    او در فراق سایه ی دیوار می تپد

    خالی ازین خیال و تمنا نمی شود

       چیزی فتاده است زدستش میان خاک

         سرگرم کاوشی است که پیدا نمی شود

            با دست های بسته به زنجیر شک نوشت

  لیلا مگر رفیق دل ما نمی شود؟

           

      

                              

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

موضوع: اشعار دوشنبه 1388/02/28 7:7 بعد از ظهر

 

             

  

 نشد یکبار عاشق می شد این دل 

کمی پشت کسی دق می شد این دل

                     و  یا  در  بحر غم  های  دو عالم     

 شنا می کرد، قایق می شد این دل

 

                 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

عینک دودی
موضوع: اشعار جمعه 1388/02/25 1:49 بعد از ظهر
 

       وقتی عینک دودی می گزاری

       شراب فروشان جشن می گیرند

       بی اینکه بدانند

                              خورشیدرا نادیده گرفته ای

 

 

 

 یک کهکشان سلام عاشقانه فرش قدمهای دوستان شاعرم باد . از اینکه کمتر از دریچه ام به شما عزیزان سرمی زنم پوزش می خواهم. به امید اینکه حال و هوای شاعری بیشتر به شکارتان بیاید. یک غزل نمیدانم با چه محتوا.تقدیم تان میکنم.سرفرازباشید.

                       

با همه  همدل  ولی  باما  مقابل  می شوی

عاقبت زین همدلی ها پای در گل می شوی

چشم هایت را  سر راه  کسی  کوبیده ای

چون به ما بر میخوری راهی منزل می شو

در میان  دوستان  از  ما  گریزانی  مگر

با رقیبان  مثل  آهو بره  مایل  می شوی

می کنی  دل واپسی  چشم هایت  را  زمن

خود فریبی می کنی دور از تمایل می شوی

گاه چون اجدادیان خورشید در کف می نه

گاه چون بیگانه گان زنجیر قایل می شوی

گاه  در  درس محبت بی سوادم  می کشی

گاه  در  فقرمحبت  خفته  جاهل  می شوی

می نشینی روبرویم خنده ی سر می دهی

با همه عیبی که داری ماه کامل می شوی

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

دو بیتی
موضوع: اشعار پنجشنبه 1388/02/17 7:3 بعد از ظهر

 

 

خدا محکوم بودن کرده مارا

گرفتار سرودن  کرده   مارا

هنوز از زنده گی چیزی ندیدیم

به فکر جان سپردن کرده مارا؟

             

  

 

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

چند تک بیت فرش قدم های تان باد
موضوع: دوشنبه 1387/10/02 12:6 بعد از ظهر
 

خواب دیدم خوابهایم خفته درخواب ابد

کاش درخوابم شبی آیی و بیدارم کنی

              ***************                    

برآسمان نیلی به نظر رسیده ماهی

نکند لباس آبی تو به تن کشیده باشی

           ***************

در بزکشی چشم تو پابر رکاب  غم

پامال خنده ام به کجامی کشانی ام

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

بچه های کوچه
موضوع: اشعار دوشنبه 1387/10/02 11:56 قبل از ظهر
 

یاد ها بر قلبها تابیده اند

خواستها در یادها خوا بیده اند

قلبها آگنده از اندوه و درد

دردها ازمردها نالیده اند

عشقها نیرنگها را زنده کرد

عشق را در رنگ ها پالیده اند

سوز را شبگریه ها را ناله را

شاعران ازیک غمستان چیده اند

چشم نامردان و اشک مرد ها

هریکی برخویشتن بالیده اند

بچه های کوچه در پسکوچه ها

بار ها برخویشتن باریده اند

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

موضوع: اشعار جمعه 1387/09/29 1:52 بعد از ظهر

 

  تا شعله شدم تگرگ و باران دیدم

تا دود شدم شمال و توفان دیدم

       تا خواست دلم که جان به یکباره دهم

درپیکر نیم جان خود جان دیدم

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

کودکی
موضوع: اشعار دوشنبه 1387/05/14 9:11 بعد از ظهر
 

    برگرد به کودکی و فریادم کن

    فریادم کن به خنده ی شادم کن

    هرچند زخاطرات هم دور شدیم

    دلتنگ اگر شدی کمی یادم کن

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |

گیتار عشق
موضوع: اشعار پنجشنبه 1387/02/05 1:9 بعد از ظهر

 

ای عشق برو برو که آبم کردی

لب تشنه مقیم صد سرابم کردی

تاجیک بچه ی کنارجیحون بودم

با هق هق گریه هم رکابم کردی

 

************************

گیتار همان و تار گیتار همان

       لب های خموش و چشم بیمار همان

      در جنگ نگاهی رو برو مات شدم

     بی مهری و خنده های دلدار همان

 

 

نوشته شده توسط جمقباد شعله | لینک ثابت |


shula.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati